نمیتونم توصیفش کنم .
از دو روز پیش که خبر قطعیو شنیدم حالم دگرگون شده .
کلی کار نیمه کاره دارم که باید تمومشون کنم .
ولی ....
دستم به انجامش و پام به رفتن به طرفشون نمیرن.
از سابقه ای که از خودم اطلاع دارم ، فک کنم همون وسط مسطا از حال برم .
خدا جونی : میدونم همیشه بودی و هستی و من ندیدمت اما این لحظات سعی کن چشمای بسته ی منو بیشتر روی خودت باز کنی.
احساس میکنم این سالهای عمرم همشون بیهوده گذشته ، خدا جونی کمکم کن چشمم به روی حقیقت باز بشه و درک کنم چرایی این دنیا رو ....
آمین.
برچسب:
نویسنده: بهنام حیدری